فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
735
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
بندند . كَلَحَ - - كُلُوحاً و كُلَاحاً وجهُه : چهره اش عبوس و گرفته شد . كَلَّحَ - تَكْلِيحاً [ كلح ] وجهَه : چهره خود را گرفته و عبوس كرد . كَلَّسَ - تَكْلِيساً [ كلس ] البيتَ : خانه را آهك اندود كرد ، - الشَّىءَ : چيزى را بگونهء آهك در آورد ، - عَنْ قِرْنِه : از حريف خود ترسيد و فرار كرد ، - عليه : بر او حمله كرد و ايستادگى نمود . الكِلْس - آنچه از سوختهء سنگ و مرمر و مانند آن بدست مىآيد ، آهك . الكُلْسَة - رنگ تيره مايل به سياهى . الكَلْسَة - ج كَلْسَات : جوراب كه نام ديگر آن ( القَلْشِين ج قَلَاشِين ) است و در زبان متداول رايج است . الكَلْسُيوم - ( ك ) : كالسيم كه مادهء اصلى در تركيب استخوان و دندان است . كَلِفَ - - كَلَفاً الوجه : چهره اش به رنگ تيره گرفته شد ، چهره اش سرخ رنگ و گرفته شد ، - بِه : او را بسيار دوست داشت و به او عشق ورزيد ، - الأَمْرَ : آن امر را به سختى قبول كرد و به عهده گرفت . كَلَّفَ - تَكْلِيفاً [ كلف ] ه : او را به كارى سخت گمارد ، - نَفْسَه عَناءً : خود را به كارى سخت انداخت ، - ه كَذا : مخارج و هزينهء آن چيز فلان مقدار بود ؛ « مَهْمَا كَلَّفَ الأَمْرُ » : در هر صورت و به هر قيمت كه باشد . الكَلْف - سياهى در زردى . الكَلِف - مرد عاشق ، آنكه چيزى را بسيار دوست دارد . الكَلْفَاء - مؤنّث ( الأَكْلَف ) است ، مىسرخ كه رنگ آن مايل به سياهى باشد ، خمره اى كه رنگ آن آميخته به سرخى و سياهى باشد . الكُلْفَة - رنگ سرخ تيره يا رنگ سياه آميخته به سرخى ، مشقّت ، تحمّل سختى ، كارى كه در هنگام پديد آمدن حادثه يا براى اثبات حق به عهده گيرند ، بهاى آن چيز به اضافهء هزينه و مخارج آن . الكَلَك - ج كَلَكَات : كَلَك ، قايقى است كه در رودخانههاى عراق به كار گرفته مىشود و معروف به ( الطَّوف ) است . اين واژه فارسى است . الكَلْكَال - ج كَلَاكِيل [ كلكل ] ( ع ا ) : مُرادف ( الْكَلْكَلْ ) است . الكَلْكَل - ج كَلَاكِل [ كلكل ] ( ع ا ) : سينه و حد فاصل ميان دو ترقوه يا درون قسمت بالاى سينه ، - مِنَ الْفَرَسَ : آن قسمت از شكم اسب كه هنگام نشستن با زمين تماس حاصل مىكند . كَلَّلَ - تَكْلِيلًا [ كلّ ] السيفُ : شمشير نبريد ، - الرَّجُلُ : آن مرد رفت و خانواده اش را در سختى رها كرد ، عَنِ الأَمْرِ : ترسيد و آن كار را انجام نداد ، - ه : تاج بر سر او نهاد ، - الكاهِنُ العَرُوسَيْنِ : كاهن عروس و داماد را به عقد يكديگر در آورد و هنگام نماز ازدواج بر سر آنها دو تاج گل نهاد ، - ه بِالْحِجَارَةِ : بر روى آن سنگ نهاد ، - السَّحابُ السَّمَاءَ : ابر آسمان را از هر طرف احاطه كرد ، - فِى الأَمْر : در آن كار كوشش كرد ، - السَّبْعُ : جانور درنده حمله كرد و باز نايستاد ، - عَلَيه بِالسَّيْفِ : با شمشير بر او حمله كرد . كُلِّلَ - [ كلّ ] بالنجاح : كامياب و پيروز شد . كَلَمَ - - كَلْماً ه : او را زخمى كرد . كَلَّمَ - تَكْلِيماً [ كلم ] ه : او را زخمى كرد ، - تَكليماً وَكِلَّاماً ه : با او سخن گفت . الكَلْم - مص ، - ج كُلُومٌ و كِلَامٌ : زخم . الكَلْمَة - ج كَلَمَات : مُرادف ( الكِلْمَة ) است . الكِلْمَة - ج كِلَم : لفظ ، كلمه ، گفتار چه يك كلمه و يا يك جمله باشد . الكَلِمَة - ج كَلِم و كَلِمَات : كلمه ، واژه ، « الْكَلِمَةُ » و « كَلِمَةُ اللَّه » : در اصطلاح مسيحيان اقنوم دوم از ثالوث اقدس است ؛ « كلمة التّقوى » : بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم است ؛ « الْعَشْرُ الكَلِماتِ » : سفارشهاى دهگانه خدا در مذهب مسيح ، كلمه بر سخنرانى و شعر نيز اطلاق مىشود ؛ « الْقى كلمةً » : سخنرانى كرد ؛ « بِكَلِمَةٍ اخْرى » : بعبارت ديگر ؛ « اجْتَمَعَتْ كَلمتُهم عَلَى » : آنها بر موضوعى اتفاق كردند ؛ « جَمعُ الكَلِمَة » : اتحاد و اتفاق نظر . الكَلُوء - [ كلأ ] : چشمى كه بيدار ماند و بخواب نرود ؛ « عَيْنٌ كَلْوءٌ » چشم انداز . الكَلُّوب - ج كَلَالِيب : مُرادف ( الكُلَّاب ) است . الكُلْوَة - ج كُلىً و كُلْوَات [ كلي ] ( ع ا ) : كليه ، قلوه . الكلُور - ( ك ) : ماده اى ساده و گازى زرد رنگ متمايل به سبزى كه بوى خفه كننده اى دارد و اولين گاز سمى است كه در جنگ جهانى سال 1915 به كار برده شد . اين ماده براى ضد عفونى كردن اشياء و پاك كردن رنگها نيز به كار مىرود ، كُلُر . الكْلُورُومِيسِيتِين - كلورومايسين ، داروئى است كه با آن بيمارى تيفوئيد و رستههاى آن را درمان كنند . الكُلْويّ - [ كلي ] : منسوب به ( الكُلْوَة ) است ؛ « التهابٌ كُلْوِيّ » : التهاب يا ورم كليه ؛ « مَغْصٌ كُلْوِيّ » : بيمارى كليه . كَليَ - - كَلىً [ كلي ] : كليهء او متورم شد و درد گرفت . كُلِيَ - [ كلي ] : به درد كليه دچار شد . الكَلِيّ - [ كلي ] : آنكه به بيمارى كليه دچار شده باشد . الكُلِّيّ - [ كلّ ] : منسوب به ( الْكُلُّ ) است ؛ « العِلْمُ الكُلِّيُّ » : دانش الهى . الكُلِّيَّات - [ كلّ ] في عُرْف المنْطَقيِّين : در اصطلاح دانشمندان علم منطق عبارت از جنس است مانند جنس حيوانيت و نوع مانند انسانيت و فصل مانند ناطقيت و عرض خاص مانند ضاحكيّت ( خنده ) و عرض عمومى مانند كتابت ( نوشتن ) است . الكَلِيب - ج كَلْبَى : آنكه به بيمارى هارى دچار باشد . الكُلْيَة - ج كُلًى و كُلْيَات ( ع ا ) : كليه